|
this week's poem
 "Road at Chantilly" by Paul Cézanne
The road not taken - Robert Frost
Two roads diverged in a yellow wood, And sorry I could not travel both And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could To where it bent in the undergrowth;
Then took the other, as just as fair And having perhaps the better claim, Because it was grassy and wanted wear; Though as for that, the passing there Had worn them really about the same,
And both that morning equally lay In leaves no step had trodden black Oh, I kept the first for another day! Yet knowing how way leads on to way, I doubted if I should ever come back.
I shall be telling this with a sigh Somewhere ages and ages hence: two roads diverged in a wood, and I --
I took the one less traveled by, And that has made all the difference.
Copyright © 1962, 1967, 1970
by Leslie Frost Ballantine.
|
اشعار دیگر شاعران و شما
شعر این هفته:
تولدی
ديگر - فروغ فرخزاد
همه هستی من آيه تاريکی است که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شگفتنها و رستن های ابدی خواهد برد من در اين آيه ترا آه کشيدم، آه من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگی شايد يک خيابان دراز است که هر روز زنی با زنبيلی از آن می گذرد زندگی شايد ريسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آويزد زندگی شايد طفلی است که از مدرسه برمی گردد زندگی شايد افروختن سيگاری باشد، در فاصلهی رخوتناک دو هم آغوشی يا عبور گيج رهگذری باشد که کلاه از سر برمی دارد و به يک رهگذر ديگر با لبخندی بی معنی میگويد "صبح بخير"
زندگی شايد آن لحظه مسدودی است که نگاه من، در نینی چشمان تو خود را ويران می سازد و در اين حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقی که به اندازه يک تنهايی است دل من که به اندازه يک عشق است به بهانههای ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زيبای گلا در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه يک پنجره می خوانند
آه … سهم من اين است سهم من اين است سهم من، آسمانی است که آويختن پردهای آن را از من می گيرد سهم من پايين رفتن از يک پله متروک است و به چيزی در پوسيدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطرههاست و در اندوه صدايی جان دادن که به من میگويد: "دستهايت را دوست میدارم"
دستهايم را در باغچه می کارم سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آويزم از دو گيلاس سرخ همزاد و به ناخنهايم برگ گل کوکب میچسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز با همان موهای در هم و گردنهای باريک و پاهای لاغر به تبسمهای معصوم دخترکی میانديشند که يک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را از محلههای کودکی ام دزديده است
سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصويری آگاه که ز مهمانی يک آينه برمی گردد
و بدين سان است که کسی می ميرد و کسی می ماند هيچ صيادی در جوی حقيری که به گودالی می ريزد، مرواريدی صيد نخواهد کرد
من پری کوچک غمگينی را می شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد و دلش را در يک نی لبک چوبين می نوازد آرام، آرام پری کوچک غمگينی که شب از يک بوسه می ميرد و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد
|