|
اى ديو سپيدِ پاىْ در بند
اى گنبدِ گيتى،
اى دماوند
از سيم به سر يكى كُلَهْ
خود
زآهن به ميان يكى
كمربند
تا چشمِ بشر نبيندت روى
بنهفته به ابر چهرِ دلبند
تا وارَهى از دَمِ
ستوران
وين
مردمِ نحسِ ديو مانند
با شيرِ سپهر
بسته
پيمان
با اخترِ سعد كرده پيوند
چون گشت زمين ز جورِ
گردون
سرد و سيه و خموش
و آوند،
بنواخت ز خشمْ بر فلك
مشت
آن مشت تويى تو، اى
دماوند!
تو مشتِ درشتِ روزگارى
از گردشِ قرنها پس افكند
اى مشتِ زمين! بر آسمان
شو
بر رى بنواز ضربتى چند
نى نى تو نه مشتِ
روزگارى
اى كوه نِيَم زگفته خرسند
تو قلبِ فسرده زمينى
از درد ورم نموده يك چند
تا درد و ورم فرو نشيند
كافور بر آن ضِماد كردند
شو منفجر اى دلِ زمانه!
وان آتشِ نهفته مپسند
خامش منشين سخن همى گو
افسرده مباش خوش همى خند
پنهان مكن آتش درون را
زين سوخته جان شنو يكى پند
اى مادرِ سر سپيد، بشنو
اين پندِ سياهبخْت فرزند
بر كش ز سر اين سپيد
مِعْجر
بنشين به يكى كبود اَوْرند
گر آتش دل نهفته دارى
سوزد جانت، به جانت سوگند
بر ژرف دهانْت سختبندى
بر بسته سپهر زالِ پُرفند
من بند دهانت برگشايم
ور بگشايند بندم از بند
از آتش دل برون فرستم
برقى كه بسوزد آن دهان بند
من اين كنم و بود كه آيد
نزديك تو اين عمل خوشايند
آزاد شوىِ و برخروشى
ماننده ديو جَسته از بند
هُرّاىِ تو افكند زلازل
از نيشابور تا نهاوند
وز برق تنورهات بتابد
زالبرز اشعّه تا به الوند
بِگْراى چو اژدهاى گَرزه
بخْروش چو شَرزه شيرِ اَرغند
تركيبى ساز بى مُماثل
معجونى ساز بىهمانند
از نار و سعير و گاز و
گوگرد
از
دود و حميم و صخره و گند
از آتشِ آهِ خلقِ مظلوم
و از شعله كيفرِ خداوند
ابرى بفرست بر سرِ رى
بارانْش زهول و بيم و آفند
بشكن دَرِ دوزخ و برون
ريز
بادَافْرهِ كفرِ كافرى چند
زان گونه كه بر مدينه
عاد
صَرصَر شررِ عدم پراكند
بفكن ز پى اين اساس
تزوير
بِگْسِل زهم اين نژاد و پيوند
بر كُن ز بُن اين بنا،
كه بايد
از ريشه بناىِ ظلم بر كند
زين بیخردانِ سِفله بستان
دادِ دلِ مردمِ خردمند
ملك الشعراء بهار
|